دل را به تیغ عقل رهسپار کردم
گویی ز اشک خاطره ای بود
که در دفتر ذهن سنگسار کردم
گله ها از چه کسی بود ؟ولی
من که سالها بود طلب حصار کردم
مگر از آنروز کسی میدانست؟
آنزمان که من او را به خاک نثار کردم
همه ی دلخوشی ام همین است هنوز
که در سوختن غم تن خویش را یار کردم!!!!!!!
آغاز پايان.
پاييز
سطر اول!
بهار سهم گريه ي راز
طعنه ي خاطره ها
و عبور ياس شد.
يك نفر پشت دري بود
كه بسته بودند هنوز
حلقه ي تكرار و دروغ
تا تيري از تابستان آماس بشد
تيري كه گذشت بر پيكرها
حيات تشنه ي دلها شد!
و دنيا نه!
دستهايم تهي از اي كاش ها
قصه ها چون كلاف پيچيدند
تنهايي سهم همه آدمهاست
اين يك جمله چه زود عادت شد
تكه هاي قلب چسب خورده را
بار ديگر، احساسي شكست
خيال در زنجير انديشه
اسير گريه هاي او تا من شد
اشك بر لبخند ترانه لغزيد
نگاه ها در سكوت انكار ترسيدند
خاطره ي آنشب و شعر و لالايي
در دل قصه اي شيرين نبايد شد!!!!!!!!
هاي و هوي بي تو بودن را
عكس پر مهر لبخندت
مانده بر طاقچه ي قلبمان تنها
ياد دارم كه ميگفتي
نماز و فاتحه هر جمعه
آه، مدتهاست كه سوره يادم نيست
نمازهايم مانده ناقص و بي معنا
هر آهنگ اميد شنيدن صدايت را تداعي مي كند
و افسوس كه هيچگاه نيستي.
هر روز دور تر و دورتر ميشويم ،ناخواسته
آنقدر خيال داري كه گاه يادم فراموش مي شود
هر شب خاطره ي خوابهايم ميشوي
و صبح هنوز هم نيستي !
هرگاه دلتنگ ميشوم
ذهنم طعنه ميزند:
ماه ها دل به يك خاطره ،يك حس، يك صدا
خوش كرده اي!!!!!!
و هماندم قلب هشدار ميدهد
حقيقت ياري دستان توست .
و اين روزها هر روز تكرار ميشوند
خاطره ها ، صدا ها ، طعنه ها ........
آنچنان كه تبم سرد گشت
شكستم در هجوم سنگها
آنچنان كه صدا محو گشت
خاطره ساختم از هر چه كه بود
آنچنان كه حقيقت غرق گشت
من همه درد شدم و غصه و غم
آنچنان كه لبخند اشك گشت
همه زندان و قفس بود زمان
آنچنان كه مرا زندگاني تلخ گشت
انتظار بود لحظه هايم پي تو
آنچنان كه لحظه ها پر پر گشت
چقدر دور ، آنقدر كه گام هایم عزم آمدن ندارند
آه ، كه نیستی
هرگاه دلتنگی به قلبم سر میزند احوال تو را میگیرد
و من نمی دانم كه بگویم خوبی یا صندوقچه ی رازهای تو هم فاصله ها را می سپارد و برای خنده های تلخ و شیرین دلت تنگ شده؟!!!!!
و آه كه دستانم تمنای حضورت
چشمانم دغدغه ی دیدارت
نگاهم تلاطم دیدگانت
و قلبم آرامش آوایت را انتظار می كشد .....
و من تكرار می كنم ، سكوت
هر روز ، نه ، هر نیمروز، شاید هم كمتر
من تاریخ می نویسم
و اینبار تو زمزمه می كنی ، سكوت
هر شب ، زیر سایبان مهتاب
خاطره ها مرور می شوند
و هر باره
هر دو تكرار می كنیم ، غرور
و انكار می كنیم ، سكوت!
چه سخت آسان حقیقت را منكر می شویم!
خدا را فاكتور میگیریم و زندگی را تقسیم بر دنیا میكنیم !
آه ! چه شجاعانه هراسناكترین ها را انجام میدهیم!
با نشاط خسته از خویشیم و رویا می سازیم از دروغ خویش!
من ، تو ، او، كدام حقیقی هستیم؟
كدام از ما حاصل جملات حقیم؟
چه سخت به انسانیت و حقانیت و حقیقت دل می بندیم!!!!!!!
هلهله ی چكاوك ، خنده ی گل ، جامه ی عیدی درخت ،
ناز دلنواز شكوفه ،نوازش سبزه ،ترنم شبنم،
شادی سپیده و
قصه ی روزهای نو ،
تولد زمین !
مبارك!
گمراهم و به دنبال طلوع گذر میكنم
از نشیب و فراز جاده های زندگی
برآنم تا پرده از فكر فكنم
و در هنگامه ی نور به امید چنگ زنم .
آتشی نیست مگر چك چك باران بر پنجره ی مهر
و من این دفتر تنهایی خویش بر طاقچه ی اشك نگاه خواهم داشت ،
شاید به ترنم بارانی برگ برگش هوایی بخورد!!!
قصه ی شبی كه صبحش ابری و روزش بارانی بود .
اشكهای آسمان با بغض شكسته ام همنوایی گریه سر داد.
گفتم و نگفتی ،
شكستی و شكستم .
تلخی صبح ، گریه ی شب ، طعنه ی تو
رسیدم به غروب ، به قصه ی تباهی خورشید
ترسیدم از ماندن از نفرین قلب های شكسته
شكست قلك تنهایی دل
صدای سرد افتادن تنگ بلور ماهی دوست در سكوت تلخ غصه ها هر لحظه تكرار شد
و چشمان من تنها بر ترس و اطمینان از گامهای عبور اشك ریخت تا قصه به آخر نرسد!!!!!!!
آسمان آبی بود و روز آفتابی ، و كنون همه ابری و تار یك به یك به چشمانم طعنه ی تلخ سلام با غرور واهی میزنند.
روزگاری دلی داشتم ساده و صاف ،افكاری به بلندای همه ی زندگیم، اینك اما نه دلی دارم و نه توانای تعقل به زمان.
روزهایی خنده هر لحظه چهره ام را می بوسید و هنوز گاه گداری یادی از تابلوی خاك گرفته ی آن روزها میكند ،
شكر گله ای نیست از او.
لحظه هایی چشمانم سعی نداشت جز صداقت و صفا چیزی به رویش آورد ، اما اكنون گاهی سعی ندارد از
همه ی دیدینیها بگذرد .
ساعاتی بود كه از نشاط و طراوت سرشار بودم و كنون خسته ام از همه ی خستگیهای گذر از بیش و كم سختیها.
من كجا ایستاده ام؟
و چرا هستند لحظاتی كه فلك گاه ندارد ذره ی معرفتی ، شاخه ی مروتی و خلوص محبتی؟!!!!!
به یاد شش ماهه ی سیدالشهدا علی اصغر
وعلی اكبر حسین شبیه ترین به پیامبر اكرم.
التماس دعا.
دلم هوای غصه دارد
در خلوت شبانه
در گیر و دار دعوا
در حسرت و بهانه
هوای عارفانه دارد دلم امشب
هوای گریه و العفو میخواهد دلم امشب
امشب این دل ساز ناكوك میزند
طعنه بر خنده های پوچ میزند
شكوه دارد از بی ثباتی ،تیرگی
از نماندن در حریم سادگی
گریه دارد امشب چشمهای بی فروغ
غم میبارد از اشكهای بی دروغ
نغمه ی غمگین یاری میزنم
نغمه ها را رو سیاهی میزنم
من كجا ایستاده ام در زندگی
در كجای هستی و واماندگی
حلقه ی دردهای پر رنجم چه شد
امتحان و روز های سختم چه شد
نمره ی چندم بداد پروردگار
من كه اینك مانده ام در روزگار
بر تلاش و طعنه ی بیهودگی
بر تباهی و سقوط ، آلودگی
بر كدامین طعنه ها لبخند زد
آن قلب بی ریای دردمند؟
هر لحظه ای یا هیچ لحظه ای برای متولد شدن ،دل سپردن و حركت دیر نیست.
و آنكه مرا ،تو را و هر كه را آفرید یقین داشت كه آدمی میتواند پاك باشد و سرمای جانكاه كیلومترها یخ را با
گرمایی كه از وجود پروردگارش به ودیعه دارد آب كند و زیستن را معنا نماید .
و یقین بدار كه با توكل به او و دل باختن به حضور و وجود و عظمتش میتوان ناممكن ها را ممكن ساخت مگر آنكه
او نخواهد و صلاح بداند.
اگر من آمدم و تو نبودی مینویسم: سلام ،نمیآیم اما هستم.
اگر به یاد من افتادی بگو:یادت بخیر
اگر یاد تو افتادم میگویم: لحظه های شادیت تكراری باد.
اگر از من خسته شدی به یاد بیاور: یك لحظه سكوت
اگر از تو خسته شدم به یاد می آورم خاطرات خوبت را در سكوت .
اگر رفتی و تنها شدی بخوان بی تو با خدا هستم
اگر رفتم و تنها ماندم در كنار تو با خدا بودن را دوست دارم .
اگر بی صبر شدی تامل كن خدایا سلام .
اگر بی صبر شدم از خدا می خواهم هزاران پیام در كلام.
اگر به بن بست رسیدی بنویس پایان راه ،زندگی است.
و اگر به بن بست رسیدم می نویسم شروع زندگی باز هم بمان.
كاش یك جمله از الفبایمان عمل بودیم
كاش قلبهامان قفل نداشت
كاش عقلهامان پنجره داشت
كاش چشهامان پرده داشت
كاش دردهامان فریاد داشت
كاش طعنه هامان شیرین ،حرفهامان حساب ،و اندیشه هامان خاكی بود
كاش دیده هامان می دید
كاش اشكهامان می شست
كاش گوشهامان می شنید
كاش لبهامان میگفت
كاش مرگ هم نزدیك بود
كاش باران هم بود
كاش تنها آتش،مرگ ،حرف
زور،ظلم و خاطره
نبود
كاش دیده هامان می دید
كاش گوشهامان می شنید
و كاش دردهامان می رفت.
باز ادامه دادم كمی كه گذشت یك لحظه ایستادم به عقب برگشتم تا مگر بیایی اما تو را ندیدم.
به رفتن كه ادامه دادم یادم آمد شاید برایت پیغام نگذاشتم و نمیدانی كجایم.
وافسوس كه خاطرم آمد در كنار كتابهایت روی میز نوشتم می روم به آنجا كه نمیدانم سرانجامم چیست اما ،
خاطراتم را برایت جا می گذارم تا در فراموشی آینده یادم كنی.
سپس ادامه دادم، هرچند جایت خالی بود اما باید می رفتم
شاید روزی تو را سر راهم میدیدم و از كنارم میگذشتی اما باید می رفتم............
باور مكن هر انچه پیش روی توست از دستانت دورترند.
باور مكن انها كه میبینی مطلقند،
فراموش كن كه چشمانت بدیها را ببینند.
مخواه كه گوشهایت نبایدها را بشنوند.
خرده مگیر بر انكه از تیرگی میگریزد.
باور كن انچنان كه اندیشه ات پر گیرد باورهایت به تحقق نشیند.
بدان كه هرچه بینی و نبینی،هرچه لمس كنی ،هرچه كه از خوبی ان
بشنوی و هرچه كه باشد همه از آن اوست
كه تو را به دیدن یا ندیدن ،گفتن یا نگفتن،شنیدن یا نشنیدن،لمس كردن یا
نكردن اما خواستن و توانستن و رفتن و باورداشتن خواسته است .
و تو نه از آن رو كه خواهی و بروی كه از آن ره كه باید و خواهی كه بروی
نعمتها را یك به یك چون ردیف یاقوتهای انار پیرامونت رویانده است.